إِلَهِی وَ أَلْهِمْنِی وَلَهاً بِذِکْرِکَ إِلَى ذِکْرِکَ

للباقی

 

حیرت از آن سو به وجود آمد که وجودی نامحدود، تقلای ادراک وجودی نامحدود را خواست!

با خرده عشقی عاریه ای در وجود، چگونه مطلق عشق ادراک می شود؟! کدامین عاشقی را سراغ داری که حیران نباشد؟!

چه باید کرد؟

کویر سوزان و تشنه وجود ما را چه چیزی سیراب می کند؟ روح در قبض و تنگنای ما را چه چیزی رها می کند؟

نمی دانم ... .

اما برای تسلی خاطر خود به گمانم باید مشق نام لیلی کرد... .

إِلَهِی وَ أَلْهِمْنِی وَلَهاً بِذِكْرِكَ إِلَى ذِكْرِكَ وَ هِمَّتِی فِی رَوْحِ نَجَاحِ أَسْمَائِكَ وَ مَحَلِّ قُدْسِكَ

اى خدا و مرا واله و حیران یاد خود براى یاد خود گردان و همتم را بر نشاط و فیروزى در اسماء خود و مقام قدس خویش موقوف ساز

"دید مجنون را یکی صحرا نورد
در میان بادیه بنشسته فرد
کرده صفحه ریگ و انگشتان قلم
میزند با اشک خونین این رقم
گفت ای مجنون شیدا ، چیست این؟
می نویسی نامه
  ، بهر کیست این؟
گفت مشق نام لیلی میکنم
خاطر خود را تسلی میکنم
چون میسر نیست من را کام او

عشق بازی میكنم با نام او"

 

 

للحق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *