باشگاه بدنسازی

سال ۹۲ که فوق لیسانس قبول شدم با یه دوستی آشنا شدم که اون صنایع غذایی می خواند. ارشد قزوین. مثل خودم. بچه جنوب بود. فکر کنم دزفول. خونگرم و دوست داشتنی و صمیمی. اون روزها درگیری کاری ام زیاد بود و چون خوابگاه و رشته مون جدا بود و من درگیر زن و زندگی بود، خیلی نتونستم باهاش صمیمی بشم و یکی دوبار که رفتیم بیرون، کم کم رابطه مون کم رنگ شد و ولی شماره اش تو گوشی ام موند. گاهی یاد خاطراتش می افتادم ولی روم نمی شد زنگ بزنم. زنگ بزنم بگم چی؟

امروز یهو دیدم به تلگرام پیوست. بهش خوشامد گفتم و دوباره سر صحبت و خاطرات باز شد. اون موقع ها گفته بود که یه باشگاه ورزشی دارند که باباش هی دوست داشت، این بره راه بندازه. بعد فوق لیسانس برگشته بود شهرشون و باشگاه راه انداخته بود. جالب بود برام. منم خیلی دوست داشتم می تونستم تو تهران یه باشگاه راه بندازم. ولی خوب سرمایه زیادی می خواد که فعلا نیست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *