إِلَهِی کَأَنِّی بِنَفْسِی وَاقِفَهٌ بَیْنَ یَدَیْکَ

للباقی

دهان خشک شده ست؛ دست ها می لرزند؛ قلب به تپش و کوبش افتاده ست؛ جان به خروش آمده ست؛ رنگی به رخ نمانده ست؛ آن لحظه که گمان میکنی با همه وجود در برابر حضرت یار، ایستاده ای ... .
"إِلَهِی كَأَنِّی بِنَفْسِی وَاقِفَةٌ بَیْنَ یَدَیْكَ"

او هست و تو در برابرش هستی در حالی که با حسن ظن تمام به او می نگری؛ آن قدر عاشقانه که هر چه از او بر تو رسد را بهترین و زیباترین ببینی. تازه هیچ کسی نمی داند که او با محبت، چه قدر زشتی هایت را پوشانده ست ... .
"وَ قَدْ أَظَلَّهَا حُسْنُ تَوَكُّلِی عَلَیْكَ فَقُلْتَ مَا أَنْتَ أَهْلُهُ وَ تَغَمَّدْتَنِی بِعَفْوِكَ"

«لحظه ی دیدار نزدیک است 
باز من دیوانه ام ، مستم 
باز می لرزد ، دلم ، دستم 
باز گویی در جهان دیگری هستم...»

للحق 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *