میناگری‌های یک روح بزرگ!

 میناگری‌های یک روح بزرگ!

«...آقای نکویی (استاندار اسبق باختران) گفت: 

یک مطلبی را برایت بگویم که تا آخر عمرم از یادم نمی‌رود. ساعت از یازده شب گذشته بود. تلفن دفترم زنگ زد. گفتند آقای نخست‌وزیر می‌خواهند با شما صحبت کنند. مهندس موسوی بود. دوستانه پرسید: 

«آقای نکویی،خبر داری در این سرمای بی سابقه اسلام آباد غرب (دمای هوا به منهای سی درجه رسیده بود) برای حسن دیوانه چه فکری کردند؟»
گفتم: «حسن دیوانه؟»
«بله، روزنامه ها نوشته بودند. حسن دیوانه توی یک خرابه زندگی می کند. شما از فرماندار بپرسید، برای او چه فکری کرده اند؟»
خداحافظی کردیم. تا فرماندار را پیدا کردم، آن هم در آن نیمه شب زمستانی، نزدیک یک ساعتی طول کشید. فرماندار گفت: 

«اتفاقا من هم نگران او بودم. کمیته امداد برایش جایی را در نظر گرفت. فعلا مشکلی ندارد.»
آقای نکویی گفت: «خیالم راحت شد. دیدم ساعت نزدیک به یک بعد از نصف شب است. با خودم گفتم فردا صبح به آقای نخست‌وزیر اطلاع می‌دهم. آماده شدم بخوابم که دوباره صدای زنگ تلفن کشیک دفترم: 

«آقای استاندار! آقای نخست وزیر می خواهند با شما صحبت کنند.»
مهندس موسوی با همان لحن آرام پرسید: 

«آقای نکویی برای حسن دیوانه فکری کردید؟»
برای ایشان توضیح دادم. اما دیگر خواب به چشمم نمی آمد...
من هم آن شب که آقای نکویی این ماجرا را تعریف کرد، بی‌خواب شده بودم. همان شب هم در ذهنم گذشت: این ها میناگری‌های یک روح بزرگ است...همان بهشت گمشده همه ما، همان هوای تازه...»

عطاءالله مهاجرانی – روزنامۀ اعتماد ملی، ٢١ فروردین ١٣٨٨

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *